سکوت کردی و دلم دانست:

سکوت کردی
و دلم دانست:
نوبت گفتنِ من است،
نه با واژه‌هایی منظم،
نه با قافیه‌هایی از پیش‌نوشته...
بلکه با تپش‌هایی
که سال‌هاست
فقط به نام تو می‌زنند.

تو را چگونه بگویم؟
وقتی هر توصیف،
تو را کوچک می‌کند؟
وقتی در هر نور،
تنها سایه‌ای از حضورت پیداست،
و در هر تاریکی،
چشم‌هایم بی‌تو
هیچ نمی‌فهمند.

تو را نمی‌پرستم
اما در هر گوشه‌ی جانم،
معبدی بی‌صدا ساخته‌ام
که اگر روزی خواستی برگردی،
با دست‌های خالی،
آن‌جا نشسته باشی
و بگویی:
"منم…
همان که عاشق تو بود،
همچنان که هست."

اگر سکوت کنم،
دلم نام تو را
به هر زبانِ خاموشی، فریاد می‌زند.
اگر بگویم،
هر واژه،
شکل لبخند تو را می‌گیرد.

تو را نمی‌خواهم که تمامم کنی،
تو را می‌خواهم
که بی‌انتها باشی،
در من،
با من،
و حتی
بعد از من.

و اگر روزی
عشق را بخواهم بنویسم،
با تو آغاز می‌کنم،
و هرگز
به پایانش نمی‌رسم...

حمید رضا نبی پور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.