باران زدو پشت شیشه ی چشمانم

باران زدو پشت شیشه ی چشمانم
نم نمک تر شد ...
از لابلای نرده های چوبی قصه هایم
به اون حیاط رویاها می نگرم
قلب ساکت من !!
درون استوانه ای به اندازه دنیا ؛
می نوازد زندگی را ..
گل وحشی که سپرده بود ،آسمان
به طبیعت کالبدم داشت می پروراند
برگ برگ زیبا
قطره قطره نم نم
از گل برگ هایش ...
عرق شرم در قالب شبنم می تراوید
باران زدو پشت شیشه چشمانم
نم نمک تر شد
از لابلای نرده های چوبی قصه هایم
به اون حیاط رویاهایم می نگرم
غزلی حاصل نشد شاید ،!!
شریان اشتیاقم اما !!
قوانین طبیعت را
سرعت بخشید و...
غباری ظاهر شد .
در مجنون ترین موج دریایم
پارو زدم پارو زدم بی محابا
درون گردابی پر از تمنا
تاچشم پور نور آفتاب عالمتاب

فرهان احمدیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.