پس بمان، ای مهر هستی، تا بگیرم از تو جان

تو هستی، ای جانِ جان، ای که در هر نفسم
نورعشقت جاری است، همچو مهری در قسـم
تو که باشی، غم نماند، دل نگیرد زین جهان
چونکه از لطف حضورت، گل کند صبحی جوان
چون تو هستی، من نترسم از شکست و از زوال
سایه‌ات آرامشی شد در هجوم ماه و سال
چون تو هستی، عشق جاری، دل رها از هر غمین
در حضورت، هر چه تار است، می‌شود نوری متین
تو که باشی، ظلمت دل رنگ آرامش شود
ابرها از نور عشقت، بارش ازدل شود
پس بمان، ای مهر هستی، تا بگیرم از تو جان

بی‌تو این دنیا ندارد رنگ و بویی در زمان

عطیه چک نژادیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.