با تو هستم، ای که تنها، سر به بالا می‌روی

با تو هستم، ای که تنها، سر به بالا می‌روی
اندکی آهسته‌تر، زان‌ سو شتابان می‌روی

لحظه‌ای این‌جا بمان، دانی کجاها می‌روی؟
آن طرف مرگ است پنهان، سوی پایان می‌روی؟!

لحظه‌ای بنشین و نوش از چای و یک حبه نبات
و تفکر کن کجایی؟ چرا راهی به دیوان می‌روی؟


تو نه انسانی، پس چرا در راه حیوان می‌دوی؟
مست دنیا، بی‌تفکر، در چاهِ شیطان می‌روی؟

هر چه یابی تو به دنیا، جز سرابی بیش نیست
عاقبت دانی که تنها سوی گورستان می‌روی؟

لحظه‌ای از رفتنت کم کن، بیا، اندیشه کن
عمر تو یخ در کویر است، آخر پشیمان می‌روی

از پریشانی برون آ، لحظه‌ای آسوده باش
آتشی بر جان نشان، ورنه تو لرزان می‌روی


سید علی موسوی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد