از تیشه‌ی فرهاد به قلبم خبر آمد

از تیشه‌ی فرهاد به قلبم خبر آمد
کافی‌ست بدانی تو‌ که خون از جگر آمد

ای وای که از ظلمت دردش به ستوهم
کی می شود آخر که بگویم سحر آمد

با این همه اندوه به خود طعنه زنم گاه
روزی شود آیا که بگویم شکر آمد

بر ماهِ نهان در پسِ آن ابر بگویید
کاین سوخته در خلوتش از پا به در آمد

پروانه‌ی بی بال و پرم گر تو بدانی
ای شمع به آتش بکش این جان به سر آمد

عمری به صبوری گذراندم شب و روزم
افسوس شکیبایی من بی ثمر آمد

بگریز از این جنگ به تیزی دلِ خاموش
یک باره ببینی که اجل تیزتر آمد

مرضیه شهرزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.