مانند بهار خرم و شاد شویم
از بند زمستان همه آزاد شویم
تا نعرهی بیداد زمان قطع شود
برخیز بیا یکسره فریاد شویم
حسن عباسی
دل من در پی ابهام چشمت
فتاده بی خبر در دام چشمت
هنوزم رد پاهای تو پیداست
میان چشمم از هر گام چشمت
کجا راهم فتد بر می فروشان
که تا مستم من از صهبای چشمت
از آن تاثیر و مجذوب نگاهت
دو چشمانم شده ادغام چشمت
رقیبت اینچنین می گفت دوشین
من و این دل شدیم ناکام چشمت
تلنگر میزند اشکت همان دم
که می غلطد زپشت بام چشمت
صبوری ها دگر هم برده صبرم
الا صیاد ، دل شد رام چشمت
بیا یک ظهر آدینه که خوانم
حدیث تازه از گل فام چشمت
محمدحسن مداحی
بهارازره رسیدامّا،نیامدباز دلدارم
نمی داندمگردلبر،که من مشتاقِ دیدارم
چرا آن ماهِ تابانم، نمی پرسد زِ
احوالم
مگر یارم نمیداند،به عشقش من
گرفتارم
نبستم دل به کس جانا،بغیرازرویِ
چون ماهت
شدم وابسته بر رویت،کنی هردم
چه آزارم
صبادستم به دامانت،به کویش گرگذرکردی
بگوکزجانبم بااو،فراقش کرده بیمارم
نگفتی دلبراآخر،چرا از دیده پنهانی
ببینم گرتراروزی،زدستت شکوه ها
دارم
کجاای مه خبرداری،چه حدپیشم
عزیزی تو
فقط یک تارِمویت را،به یک دنیا
خریدارم
قسم برچشمِ زیبایت،که هرگز
نشکنم عهدم
ز هرپیمان که بستم من،به آن پیمان وفادارم
چنان بنشسته ای جانا،ز اوّل تاابد
در دل
(خزان)درقلبِ شیدایش،ترادارد
فقط یارم
علی اصغر تقی پور تمیجانی
باز باران بی ترانه
خالی از هر نوع بهانه
میزند بر بام خانه
میکند بر من اشاره
یادم آرد روز دیرین
ِلذت ان حس شیرین
یادم آرد کودکی ها
آن همه دلبستگی ها
از پی هم میگذشتند
با امید روشنی ها
سبزی آن نوبهاران
شادی آن روزگاران
میدویدیم همچو آهو
میپریدیم از سر جوی
صبح تا شب گرم بازی
لذت آن خانه سازی
شاد بودیم بی بهانه
در میان جمع خانه
پر ز شور کودکانه
با دوصد شعر و ترانه
باز باران بی ترانه
با دو صد طعن و بهانه
میزند بر بام خانه
تا کند غم را بهانه
میکند از غصه سیرم میکند
میکند بر غم اسیرم
یادم ارد پیر گشتم
از زمانه سیر گشتم
روزگار ناخوشی ها
پیری و بی دل خوشی ها
پس چه شد آن روزگاران
آن امید و آرزوها
آن همه عمر که دویدیم
کو به مقصد نرسیدیم
پس چه بود حاصل این عمر
که به خانه نرسیدیم
باز باران باز باران باز باران
داود شیروانی
تا سال، دگر شد و زمانی که گذشت
جان بر لبمان کرد بهسانی که گذشت
گویند: مبارک است ؛ باشد امّا
نه این که رسید، بلکه آنی که گذشت
حسین علیزاده
ای شاخهی پا گرفته در غربت سرد
کوچیده به انزوای خود از شب درد
گمگشتهترین امید این آزادی
امسال تو را بهار خواهد آورد
مریم ناظمی
بهار آمده تا خانه دلت بتکانی
سبوی کینه بریزی و جام عشق ستانی
بهار آمده با یک سبد ترانه باران
که عاشقانه بخوانی سرود سبز جوانی
کنار یار بگیر و غم زمانه رها کن
غنیمت است همین دم که ساده می گذرانی
چه خوب می شود از ذره ذره های وجودت
تو یک به یک بزدایی هر آنچه را نگرانی
نکوست سال و بهارت اگر به مهر و محبت
همیشه یاد عزیزان به قلب خود بنشانی
گرفته میوه نوروزی آسمان بر دست
که شهد شادی فردا به دیگران بچشانی
عظیمه صباغ نیا
دیگر از کفارهی بیمهری خلق خستهام
در کنار خاطرات خوبها بنسشته ام
کاسهی صبرم شده لبریز از بیمهری ها
از همه نامردی و نامردمی وارستهام
ماندهام تنها درون خلوت خود با خودم
بس که بد کرده اند بر تنهاییام وابستهام
تکیه دادم بر نهال نورسی از اشتباه
خواندمش بر خویش آن را بر خود تکهگاه
کرد آن بی وفا خالی بی مروت پشت ما
عمر خود در پای او از لطف من کردم تباه
مانده فقط اینک هومت این را جواب
دور از بیمهر و بیوفایی دون و بد حساب
کاظم کشاورز کلهری