چنین گفت پـیری

چنین گفت پـیری
بـه حـیران مـرید ؛
زچـه در طپش ,
دل پـریشی چو بـید؟؟!
بکـن سـعی خویـش وُ
تـوکّل بر اوی ,
سـپُـر باقـی ,
آرام گـیر وُ مـپوی !
سـپس بین شـکوه وُ
شهـنشاهی اش
بـه هـر ز عـرش و فـرش
نقش و آگاهـی اش !
چـُنان بهر تو کارداری کند,
که گلزار, هـر شوره زاری کند !
بَـرد کشتی ات تا به دریــا درست
هـمه بـهره آرد ز گام نخـست,
کـه در حکمتـش
خـیره ماند حکیم!
دریـغا که ناپخـته آن کـودکیم,
که خود را ببینیم هـمه درمیان
نبـینیم دادارِ ایـن خـان و مـان !!


پریوش نبئی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.