گمشده نهایی

گمشده نهایی
.در شهر چیزی گم شده .
همه دور تا دور شهر را گرفته اند مبادا.
فرصت کم شود.
پیر و جوان سراسیمه و دست پاچه به دنبال هدف .
دو صبح گذشت و چیزی دستگیر شان نشد.
خشم در کل شهر سایه افکند.
پیر مردی بی خیال شال کمرش رادر جوی اب انداخت و چیزی را در جیب گذاشت.
و منتظر نگهبان شب بود تا شیفت را تحویل بگیرد.
سال ها گذشت و کسی دنبال گمشده نگشت.
و پیر مرد فراموشی گرفته و جایش را گم کرد.
شهر ارام شد. فرزندان پیر مرد همچنان به دنبال گمشده بودند.
گروهی گفتند یک معجزه لازم است.
ساعت به کندی می گذشت.
گورستان ساعتی شلوغ شد.
مردم هول کردند.
چیز دیگری یافتند و آرام شدند.

علی محسنی پارسا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.