تنها یکبار

تنها یک­‌بار می‌­توانست
در آغوشش کشد
و می­‌دانست آنگاه چون بهمنی فرو می­‌ریزد
و می­‌خواست به آغوشم پناه آورد؛
نامش برف بود
تنش برفی
قلبش از برف
و تپشش صدای چکیدن برف
بر بام‌های کاه‌­گلی،
و من او را
چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می­‌داشتم.


بیژن الهی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.