تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم،که می‌ترسم

تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم،که می‌ترسم
به جانت چشم زخــم آیــد چــو می‌گوینــد تحسینم

اجازه بده پنج دقیقه

اجازه بده پنج دقیقه

فقط پنج دقیقه

سرم را روی شانه‌ات بگذارم

چشم‌ها را ببندم و

زمین از نو آرام شود.

 

"سعاد الصباح"

خانه پیرزن ته کوچه

خانه پیرزن ته کوچه

پشت یک تیر برق چوبی بود
پشت فریاد های گل کوچک
واقعا روزهای خوبی بود
پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر
منتظر بود در زدن ها را
دم در می نشست و با لبخند
جفت می کرد آمدن ها را
روضه خوان محله می آمد
میرزا با دوچرخه آهسته
مثل هر هفته باز خیلی دیر
مثل هر هفته سینه اش خسته
"ای شه تشنه لب سلام علیک"
ای شه تشنه لب...چه آوازی
زیر و بم های گوشه ی دشتی
شعرهای وصال شیرازی
می نشستیم گوشه ی مجلس
با همان شور و اشتیاقی که...
چقدر خوب یاد من مانده
در و دیوار آن اتاقی که -
یک طرف جمله ی"خوش آمده اید
به عزای حسین"بر دیوار
آن طرف عکس کعبه می گردد
دور تا دور این اتاق انگار
گوشه گوشه چه محشری برپاست
توی این خانه ی چهل متری
گوش کن! دم گرفته با گریه
به سر و سینه می زند کتری
عطر پر رنگ چایی روضه
زیر و رو کرده خانه ی اورا
چقدر ناگهان هوس کردم
طعم آن چای قند پهلو را
تا که یک روز در حوالی مهر
روی آن برگ های رنگارنگ
با تمام وجود راهی کرد
پسری را که برنگشت از جنگ
هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز
پستچی نامه از عزیز نداشت
کاشکی آن دوشنبه ی آخر
روضه ی میرزا گریز نداشت
پیرزن قطره قطره باران شد
کمی از خاک کربلا در مشت
السلام و علیک گفت و سپس
روضه ی قتلگاه او را کشت
تاهمیشه نمی برم از یاد
روضهء آن سپید گیسو را
سالیانی است آرزو دارم
کربلای نرفته ی او را
سید حمیدرضا برقعی

ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند

من از راهی دور

برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،

من از راهی دور

برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،

در دست افشانیِ حروف

باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،

من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من

مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،

خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من

بارانِ بریده ام به وقتِ دی،

گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.

به من بگو

در این برهوتِ بی خواب و طی،

مگر من چه کرده ام

که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!


"سیدعلی صالحی"


از کتاب: ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند

من از دنیا،

من از دنیا،
به جادوی تو دل خوش کرده‌ام، ای عشق !

طلسمی را که بر من بسته‌ بودی،
بسته‌تر گردان ...!
.
.
.
.
فاضل_نظری

ندانم عشق را مذهب ولی هر کس که عاشق شد

ندانم عشق را مذهب ولی هر کس که عاشق شد
مسلمان کافـــرش می خواند و کافــــر مسلمانش ...
+بیدل دهلوی

پاسورِ زندگیمونو می زنیم بُر یکسره

پاسورِ زندگیمونو می زنیم بُر یکسره
بازم دستِ پُر داریم تا خوش بگذره...!

چنان فشرده شبِ تیره، پا که پنداری

چنان فشرده شبِ تیره، پا که پنداری
هزار سال بدین حال، باز می ماند
به هیچ گوشه ای از چارسویِ این مرداب
خروس، آیهٔ آرامشی نمی خواند
چه انتظارِ سیاهی!
سپیده می داند؟!