چاره دلتنگی باران نیست

چاره دلتنگی
باران نیست
در آغوش کشیدن ست
آخر می‌دانی؟
ابرها
آنقدرها هم شاعر نیستند


منوچهر بابایی

شهر را

شهر را
پر از کشته, مرده هایت کرده ای
لبخند که میزنی
تعداد مردگان شهر
تصادفی زیاد می شوند !
شهر پر میشود
از آگهی ترحیم

منوچهر بابایی

از تو که حرف می زنم

از تو که حرف می زنم
بیشتر و بیشتر عاشقت می شوم
لعنت به عاشقانه هایم
وقتی تونیستی


منوچهر بابایی

چای تنهایی را

چای تنهایی را
به یاد تو
جرعه جرعه
می نوشم
تو نیستی
و غروب
چه بیرحمانه
"دلتنگی " تعارف میکند!!


منوچهر بابایی

صدایت که می زنم

صدایت که می زنم
می آیی
از آن دورها
با لبخندی
می نشینی
روی صندلی رو برویی
پشت سرهم
دوتایی
حرف می زنیم
و بلند بلند می خندیم
میان حرف های نزده ام
ساعت رفتنت زنگ می زند
چشم که باز میکنم
تو رفته ای
ومن هنوز دارم با تو حرف میزنم

منوچهر بابایی