خبر های خوشی دارم بیا یک شب به دیدارم

خبر های خوشی دارم بیا یک شب به دیدارم
که من شبهای طاقت سوز در فکر غم یارم

نگین ماه وچشمانت همان دریای طوفانی ست
برا ی جزر مدش فتنه از دریا برارم

سزاوار نگاه خود نکن هر بی سر و پایی
که حرمت ها مرام ماست با دلدارم

درآغوشت تمام هستیم جا میشود باز آ
میان چشم تو پیداست شعر اشکبارم

برای باغ بادامت ستا ره چیده ام امشب
برای صورت ماهت دلم را مشتری دارم

کنار ساحل چشمت به در یا میزنم دل را
که ماهی های قرمز را به وجد ارم به رقص آرم

میان چشم من با چشم تو یک اشک راه است
ازآن ترسم کند طغیان که من از عشق سرشارم

به پشتیبانی عشقت غم عالم درو کردم
بجایش باغی از گل چون بهارستان بکارم


محمد توکلی

تو در بالا و من پایین ، نشسته رو بروباتو

تو در بالا و من پایین ، نشسته رو بروباتو
تو در عرش برین و من  ، زبان در گفتگو با تو

طراط مستقیم ات را ، خطی ممتد کشیدی
ومن‌با  قل هوالله ات، قرائت با وضو باتو

مراد از سورهای روشنت ، پرواز بی پر بود
ومن با دستهای خسته ام ، در جستجو با تو

نمیدانم چگونه ، در چه حالی ، دل زما بردی
ولی این دلربایی ، عقده هایی ، تا گلو با تو

سر شب ناز میاری ، سحرگه شوق می باری
صلات ظهرسالاری ، وَما در های هو باتو

مجازی عاشقی کردم ، میان دلربایانِ خوش
حقیقی دوست تر دارد ، دل بی آبرو باتو

نظر خوش میشود باتو ، سفر خوش تر بکوی تو
چه سودایی ست در این دل ، که دارد آرزو باتو

دلم‌ تغییر میخواهد ، سرم تفسیر می داند
لبم تحریر می خواند ، بگوید مو به مو باتو


محمد توکلی

شعر من هر غزلش شیوه ی گفتار من است

شعر من هر غزلش شیوه ی گفتار من است
حب ایران مهر ایران طپش جان وتن است

تنم از اهن وجانم پر آواز پرستو
خون جاری که به رگهاست چو مشک ختن است

سینه گنجینه اسرارو زبان خامه دل
عقل اغشته به ایمان و هدف اهرمن ست

درد سنگین و غم دوست فراوان دردل
دل بیتاب شکسته ست که غم دل شکن است

عطر صد خاطره از نور شهیدان برجاست
در دل و سینه وجان عطر گل یاسمن ست

غم بسیار اگر هم به درازا بکشد
صبر شوقی ست که در عاطفه هر مِحن است
انچه حادث شده از حس خباست ها شان
کودکانی است که در غزه خونین کفن ست

گرگ گر سینه خود  چاک کند عیب مدار
ننگ‌ بسیار به صهیون ؛ که خونین دهن است

مصلحت نیست که این قصه فراموش شود
قبله اول اسلام که جاوید به هر انجمن است

پاسخی نیست به این چون وچرا ها شاید
بهترین کار سروشی است که در هر سخن ست

هرکسی حرف دلش را به زبان می گوید
بهترین حرف همان  مهر وطن دربدن است

یک نفر هست که دردای مرا درمان ست
بی گمان عشق من‌ ومادر من این وطن ست

محمد توکلی

قلبی که دادم را نشاید پس گرفتن

قلبی که دادم را نشاید پس گرفتن
قلبی که دادی را نباید پس گرفتن

روزی که مجنون عشق لیلی را بنا کرد
چشمان من را با نگاهت آشنا کرد

عکس رخت در باورم همواره ماه ست
شوق نگاهت در دلم صد پاره ماه ست


رنگ صدایت رنگ آوای قناری ست
بوی کلامت عطر گلهای بهاری ست

من بودم وجادوی چشمت سحِر پنهان
تو در خیال شیطنت ، لبهای خندان

چنگیز مژگانت خراب آباد من شد
تصنیف گیسوتو شادآباد تن شد

تو در کویر خاطرم گلزار می سازی
هم در بلوغ عشق خود دلدار می سازی

در سینه ام عشق تو می ماند همیشه
تو مثل شیرینی و من فرهاد و تیشه

من با نماز قامتت تکبیر میخوانم
بر سجده گاه مِهر تو تفسیر میخوانم

من با تماشای رخت با سین یاسین
سیر وگذر دارم بکوه طور سینین

هذا البد این شهر ایمن جای عشق ست
با احسن التقویم ،جان همپای عشق ست

جایی بروی سینه ام حک ست عشقت
بر لوح ،در پیشینه ام حک ست عشقت

حالا بگوقلب مرا بس می دهی یا نه
از دام عشقت دام عشقم می رهی یا نه

با ساغر مستانه ی چشمان محجوبت
مست غرورهستم ولی همواره محبوبت

محمدتوکلی