ای نور

ای نور
ای جلوه گاه هستی
حضورت در قلبم
همچون نسیمی آرام و عاشقانه
مهرت را نثار روح و جانم می کند
ومن در سکوتی عارفانه
به تو می اندیشم
ای قبله گاه هستی
ای روح پاک
عظمت و عشق خالصانه ات را پایانی نیست
و بنده ات اکنون
در این سکوت و لحظه ی عرفانی
در خلسه ای آرام و سرشار از
دوستی بی ریا با تو
صدایت را در اعماق قلبم می شنود
تو عشق را زمزنه می کنی،
و صدایت مثل باران
مثل نسیم صبحگاهی
سمفونیِ آرامش می نوازد،
آری، تو همان نور و مهر و عشق و بخشش لایزالی...
خدای لحظات عارفانه ی عشقی آسمانی
جز عشق تو نخواهم
ای عظمت جاودانه ی ترانه ی هستی
ای پروردگار نور و امید...


✍سیمین دانشمند پور

جوانه ها شکوفه زدند

جوانه ها شکوفه زدند
شکوفه ها پیراهن هایِ زیبایشان را
در گرمایِ بهار جا گذاشتند
غنچه ها خندیدند
گل ها، تابستان را سپری کردند
ابرها آمدند و رفتند
فصل ها یکی یکی تمام شدند،
و من در این دور دستِ تنهایی
با همه یِ دلتنگی هایم،
تو را به انتظار نشسته ام
تو نیامدی و من
با چشمانی منتظر به در
با بی تابی هایم،
در گذرِ تندِ زمان...
لحظاتِ غریبانه و پر شورِ دلتنگی را
با شور و شعفِ
آرزویِ دیدنِ دوباره ات،
با چشمانی اشکبار
در انتظارم....
بیا و آرامِ جانِ من باش.

سیمین دانشمندپور