ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
قول الست هر چند ، در ذهن و در زبان است
مِن روحی اش دلیل طغیان در این میان است
چیزی نگفت منصور الی حقیقت اما
فرق پیاله با رود محدوده ی بیان است
ما از خدای بودیم ما از خدای هستیم
در خرقه نه ، خدامان ، در بطنمان نهان است
دریاست گر حریمش ماییم و ظرف کوچک
شیخی به دست جامی مستی کف اش جهان است
فریاد مدعی را ، بشنو ، ز گوش در کن
اینان هر آنچه گویند نفعی میان آن است
قومی به راه دنیا ، قومی به راه اخری
آن کس که راز فهمید ، خارج ز هر دوان است
ویران کن این بتان را شک کن به هر چه باید
من را بکش درونت ، کین آخرین نشان است
هیچ است کل عالم ، هیچ است هر چه باشد
هر دم که هیچ گشتی کامل شدن همان است ...
ساسان مظهری
ماییم که افتاده به آتش چو سپندش
بلکم نخورد چشم و نیابد چو گزندش
هر شهر و بلادی که گذر کرده به عشقش
ویران شده از گرد سم و پای سمندش
مارا صله از مدح و ثنایش نبود سود
خواهیم امان از خم ابروی نژندش
زلفش شده زنجیر و اسیران همه درگیر
کس نیست رها در کف گیسوی کمندش
هر کس که بیفتد ز دو چشمش نبرد ره
اعدام کند از سر مژگان بلندش
ما در صف بازار غلامان همه بی بند
اقبال که باشد که از این جمع خرندش
انقدر رقیبان وصالش همه جمعند
هر کس که بمیرد به رهش باز کشندش
بگذار بیایم به درش تا خبر افتد
شاید شنود یک گله ی این گله مندش ...
ساسان مظهری
طاقت ندارد این قلم از این شنیده ها
خواهد نوشت از غم دوران قصیده ها
بیهوده بود آنچه برایش نفس زدیم
از پا نشسته اند به محنت دویده ها
هر کس شنید قصه ی ما را دلش گرفت
خون می چکند بر غم ما غُصه دیده ها
ما راست قامتانِ صف عاشقی بُدیم
امروز شهره ایم به قامت خمیده ها
طوفان به پا شده ست در جای جای شهر
از گرد و خاک تازه به دوران رسیده ها
یک گله ی رها شده در دشت گشته ایم
پروار غصه ایم نه از آن چریده ها
گرگی نزد به گله و خام طمع شدیم
از مکر بی حد این دم بریده ها
ما در خیال همت چوپان نشسته حیف
اینجا قیامت است بشمر دریده ها
افسوس ما نرسیدیم و وقت رفت
در کنج عزلتیم مابین چیده ها
این دل شکسته در آخر به خاک شد
خواهند نوشت به زودی جریده ها ...
ساسان مظهری