آه ای پیچک گلخون بهار

آه ای پیچک گلخون بهار
مرغِ شبگاه اگر از تو سرود
به امیدِ دل او گوش دهیدش یکدم
رخِ مهتابِ کمند
ز لب نوش تو از دم نشکستم پیوند
یک نفر سوت زنان می‌گذرد
گل آلاله چنین می‌گوید :
که هیاهوی جهان چینشِ باغِ ازلی‌ست.
قطره می‌رقصد و زان گونهٔ گلگونِ هوا
آب بر چهرهٔ من بوسه زند ؛

آب چون زلزله ای جانفرسا
کز سراپنجهٔ گل نعره برآورده خموش،
غزلی می خواند.
شرحِ حالِ دل من بود به مانند سه تار
آه ای پیچک گلخون بهار

رادین رودساز

ساعت از نیمهٔ شب می‌گذرد

ساعت از نیمهٔ شب می‌گذرد
گل ارکیده غزل می‌شنود
کرم شب تاب ولی
خفته در باطن برگ
یحتمل محزون‌ست
کوچه بس تیرگی جان‌فرساست
می‌برد باد مرا
می‌زند چنگ، گل رازقی از پیکر خود
حیف آن بخت غزلگونه شعر
که هم آواز سحر می‌خواند

تب و تابی به دل خسته خود دارم من
و ز خود می‌پرسم
که چرا ثانیه ها خاموشند
به همین لحظه قسم
ارغوان خواهم چید
من پی معنی این زندگی‌ام
پی علت ، پی چون
پی یک دشت بزرگ
که گلش پاسخ هر مسئله است

رادین رودساز

در شباهنگام تار

در شباهنگام تار
جغد کور قصه ام
روشنایی را بیافت
کورسو های امید
در دلش روشن بشد
دیگر اما هیچ
از مفهوم این موضوع پر‌ مبحث نمیدانم
ولی
ترسم آن است که در بیم و سکوت
ثانیه دست مرا حبس نبودن بکند
و به خاموشی آن کنج اتاق
در دل ظلمت به یغمائی روم
که برابر نیست با هیچ امید
من به آن قطره خون خواهم‌گفت :
که هدایت مرده
و در آن ثانیه ها
پشت این پنجره ها خواهم‌ ماند
پشت این پنجره ها
سخنی پنهان است
که اگر گفته شود
دل شب می‌ گرید


رادین رودساز