ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دلم برای صدایش که لک نخواهد زد
شبانه های مرا او محک نخواهد زد
شبی که نور و ستاره به آسمانم نیست
صدای خنده به دل نی لبک نخواهد زد
کویر واژه شده ذهنم وُ نمیبارد
به چشم خشک خیالم نمک نخواهد زد
در این هجوم زمستان وَ حصر آزادی
کسی برای تبارم که فک نخواهد زد
زمان جنگ و مصیبت که خون بجوش آید
سری به سمت شکارش فلک نخواهد زد
تلنگری زده بر خون من تب عصیان
به جان زخمی و روحم کلک نخواهد زد
کسی که چتر نگاهش وقار بلعیده
به گوش شعر و کلامم که چک نخواهد زد
خدیجه محمودی
بی قرار ِ دوستت دارم ، فقط اظهار کن
عشق را با بوسه بر لبهای من تکرار کن
در سحرگاهان که می ریزد ز سر فکر فراق
چون شراب ناب شیرازی کمی رفتار کن
تا بر آید صبح دولت در دل مجنون من
خواب ِ غم از چشم من گیر وُ مرا بیدار کن
زخم خورده روحم از این روزگار نامراد
با بغل آغوش ِ عاشق پیشه ای دیدار کن
سالها دل طالب مِهر تو بوده بیقرار
دل بسوزان و کمی راه مرا هموار کن
تو مرا داری وُ من تو ، زندگی این است و بس
می توانی ؟ عشق را در قلب خود انکار کن
خدیجه محمودی
عاشقی درد بزرگی است که بر شانه توست
ماجرایی که به دل مانده از افسانه توست
شعر من مست شد از جادوی چشمان سیه
واژه در هر غزلم واله و دیوانه توست
تکه ای ناب ز عشقت به دلم شد جاری
شبه آن جرعه شرابی که ز پیمانه توست
مدعی هر شب از این راز بگوید با من
راه عاشق به گذرگاه ِ در و خانه توست
دل نِشَسته به عزای شب ویرانی خویش
این همه از قِبَل شاهد ِ میخانه توست
این رقیبی که شده محو تماشای رُخَت
از همان لحظه تو را دید چو پروانه توست
راه پر حادثه و سخت ولیکن عاشق
دربدر در پی آن مجلس شاهانه توست
گر چه سهم من از این عشق فقط مشکل بود
عهد نشکستنم از شیوه ی رندانه توست
شرح این قصه دگر کار من و قلبم نیست
آنچه مانده است درون ِ دل ویرانه توست
خدیجه محمودی
من اگر باشم و تو باشی و باران باشد
بوسه بر لب زَنَمت گر چه خیابان باشد
هوس ِ تنگ ِ در آغوش گرفتن هر دم
سخت ارزد که بها رفتن ِ زندان باشد
شب شود خواب کنم روح تو را وه چه شود
عشق ِ رویایی ِ من امر به فرمان باشد
گردنت برق زَنَد وسوسه می انگیزد
وای از لحظه ای که باز گریبان باشد
معدن قم برود در پی کار و بارش
وقتی از مزُه ی آن لب به نمکدان باشد
وقت باران که شَوَم سخت جوان و عاشق
کاش چترت به دمی مامن ِ اسکان باشد
تو اگر عاشقی و بی ایمان من چون تو
چه سخنهاست که در حالت ِ یکسان باشد
در ره عاشقی ات جان که نباشد چیزی
ارزدش گرچه مرا تهمت و بهتان باشد
وای از لذت هر بوسه به وقت دیدار
بهتر از سهمیه ی گندم کنعان باشد
لذت با تو نشستن ، خوشی آن آغوش
مثل یک چشمه که در آن گل ریحان باشد
عشق تو لایق یک عمر ِ بلند و بالاست
و همین خاک رهت هدیه به چشمان باشد
تو نباشی به شب و روز من امیدی نیست
چون مریضی نفسش روی به پایان باشد
آخرالامر بگو جان من و جان خودت
تا نَفس هست همین عشق به جولان باشد
خدیجه محمودی