ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
این روزگار گاهی سرکش و معیار ماست
گاهی کُرنش و ناسازگاری هم کار ماست
اینگونه اندیشه را انکار نکردیم هیچ گاه
گفته ایم و هم تو میدانی بد روزگار ماست
حاتم محمدی
درختان همه زرد رو
همه، سر در گریبانند
همان رَخت سبز نباشد
هم،بیابانند
در این فصل پراز رنگ و پر از شکوهِ
رختی که بر بسته اند از رُخ
خواه همین درختانند
درختان هم فهمیده اند
یک رنگ ماندن
سخت و زیانبار است؛
اساسا رَخت برچیدن
رو به صحرا رو نهادن
خوش خیالی است
پوستی در دستان گرگانند.
حاتم محمدی
ساعت صفر
ما مُرده ایم ؛
نفس میکشیم اما...
راه میرویم اما...
از عشق میگویم؛
اما....
تو،
دست از فاصله بردار
دیگر نپرس چه، را دوست میدارم
ساعت؛
هنوز مرز صفر است و اما...
آگاهی در جسم متروکه
و روح در جسم افسرده نمرده است.
حاتم محمدی
در امتداد یک سخن
گلایه ای مگر میشود نگفت
در مزار ی که آرزوی آرام من است
گلاب میبرند زمن
عطش دارد مگر
گلدان پاشیانه ام
ب مرگ سنگ
و کوه آرزو
ب کرار،
چنان ز بند تو رها شوم
که همان دربند، در خویش تو ام،
میشود آشیانه ام
من به آرزوی محال گفته ام سلام
ب مرگ عاطفه
ب مرگ عشق
ب مرگ آرزو های دیرینه ام
تمام گون های سرزمین
سوخته اند از عطش
ب محال گفته ام کلام ای امید
بی سلام
بی کلام و
نامید ؛
وسلام.
حاتم محمدی
نه لایق شعری ،
نه لایق کلام شاعرانه
نه لایق وصفی،
ای نابخرد، نابخردانه
اکنون؛
که ایل تبارمان از دست رفت
همواره؛
گوژپشت بمانی ای نابکار زمانه.
حاتم محمدی
تبر بردار و در این خانه را نبند
این بتخانه ؛
پر از ابراهیم است.
یوسف و چاه بطلب ؛
که ایوب مان همان ماتم است
زلیخا دیده ای یا شیرین را
یوسف پیر یا فرهاد بیستون کَن ؛
که رسول و خاتم است.
دنیای بیستون و دنیای عشق
پر از ماتم است
دنیای بدون عشق
و دنیای بدون حقیقت
همان دنیای غم انگیز حاتم است.
سوای آرزو,
این همان چیزی است
که میگویند ,حقیقت است.
آهسته گام بردار
کمی آهسته تر
موقع عرش به رسیدن است.
حاتم محمدی
بسان آن روحی که در کالبد تو میخندد
درون سینه گلبرگ و شبنم ؛ های میخندد
تبسمی ,زهر آلودی از یک شهر
درون خالق من بود, میدانم ولی درد است
چیزی درون سینه تو میرقصد , میلزد
خنده ام از سر زلف تو سیاه تر است
بسان روحی که در کالبد تو میخندد
فقط میخندد ب هزاران درد و هزارن آه
ولی نهب کام توست این فواره های خون آلود
نه به رقص شاپرک ها شاد است
دائما در حال فرار از رقص بی آهنگ توست
بسان رمیدن آهوی از جفت نه
رمیدن از شکار آهوی خسته از بکری این بوم در ترس است.
حاتم محمدی
ای غم انگیز ترین درد دو عالم ای عشق
ای زجر آور ترین درد، ای عشق
زیبا ترین حادثه ی هر مرگی ای عشق
تو آنگونه که هستی باش،
نه بیا در من و من را باش
نه آنگونه که پستی ما را ببرد از دنیا باش؛ای عشق.
حاتم محمدی