ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
مرا ببخش که در هر نفس به یاد توام
که دستم از تو قلم میزند عزیز دلم
مرا ببخش اگر این امید واهی من
بهانه دست غزل میدهد عزیز دلم
مرا ببخش اگر هر دقیقه و هر جا
هوای تو به سرم میزند عزیز دلم
مرا ببخش اگر خوابهای نیمه شبم
هنوز بوی تو را میدهد عزیز دلم
مرا ببخش اگر قلب پاره پاره هنوز
به عشق دیدن تو میتپد عزیز دلم
مرا ببخش اگر که کبوتر دل من
به شوق بام تو پر میکشد عزیز دلم
مرا ببخش که بخشیدن تو امیدی
برای روی تو دیدن دهد عزیز دلم
مرا ببخش که بخشیدنت بهانه ی من
برای از تو سرودن شود عزیز دلم
امیرحسین بادنوا
شب را به کنج بی کسی خود سحر کن و
پیراهن تظاهر شادی بدر کن و
در این جهان بی اثر از ذره ای وفا
غم را به جای همدم شب ها خبر کن و
نگذر از آن که باعث درد تو شد ولی
از کوره راه خاطره هایت گذر کن و
با آسمان تیره ی شب درد دل بکن
اما از این جماعت بی غم حذر کن و
در بی صدا ترین شب عمرت قدم بزن
با کوله بار خاطره هایت سفر کن و
درجنگ با سپاه عظیم نگاه ها
با عزم جزم سینه ی خود را سپر کن و
در این سیاه چاله ی نم دار و سوت و کور
فکری برای پر زدن و بال و پر کن و
اینجا در این قفس نفست را بریده اند
غیرت کن و اقامه ی زیر و زبر کن و
در این جدال عقل و جنون بی طرف نباش
با عقل سود و با دل تنگت ضرر کن و
تو زخم خورده ای و دلت هم شکسته است
با این وجود یک شب دیگر خطر کن و
این شعر هم برای دل من دوا نشد
تو لااقل وفا کن و فکری دگر کن و
هرگز غرور و عزت خود را لگد نکن
با ارزشی ، به گوهر جانت نظر کن و
در زیر اشک ابر تو هم گریه کن ولی
خود را بدست غم مسپار و سفر کن و...
امیرحسین بادنوا
جز من کسی که یاد تو هر شب کند که بود ؟
ای نارفیق ، رفته ام از یاد تو چه زود
هر لحظه من به یاد تو هستم ولی تو چه ؟
یادآوری کنم که تو یادم کنی کنی چه سود
گفتی که تا ابد به تو خورده گره دلم
افسوس سست بود و ز هم خست تار و پود
گفتی که محرم دل و بر زخم مرهمی
بر منکر تمامی این گفته ها درود
چون نوشدارویی که پس از مرگ می رسد
دیر آمدی و سیل غم آواره ام نمود
از بی وفایی های تو و هم مسلکان تو
قلبم هزار تکه شد و سینه ام کبود
گاهی ز قلب و گاه به قلبی برو ولی
آنجا نرو که منتظرت هیچ کس نبود
سر را به سنگ عبرت از این قصه کوفتم
شاید که خاطرات تو را از سرم زدود
امیرحسین بادنوا
در این دنیای وانفسا لبم دلتنگ یک خنده است
دلم پیش رخ پیرم چه بی اندازه شرمنده است
کنم جهدی که تا شاید رها گردم ز سیل غم
ولی افسوس می بینم تنم انگار در بند است
از این غم تا که خواهم من شکایت ها کنم ، بینم
برای عاشقان اما دلی پر غم برازنده است
دلم عمری به دنبال محبت گشت ، اما هیچ
که می گوید که با این حال ، هر جوینده یابنده است ؟
همه عالم فراموشم نموده ، باز با این حال
فقط بارانِ غم حال مرا از خاک جوینده است
مرا در خاک و خون افکندی و رفتی ، ملالی نیست
دلم عمری در این کهنه قمار عشق بازنده است
امیرحسین بادنوا