وظیفه من دعوت به زندگی ست ..

هم از قساوت سنگ خبر دارم
هم از بیرحمی آتش  ..
هم از باران های سرب
هم از درازای روزهای گرسنگی ..
هم از خودکشی نهنگ ها خبر دارم
هم از ترک برداشتن تخم کبوترها
از خزیدن مار
زیر شیروانی های ساکت ..

با این همه باید از گل ها حرف بزنم
از دریاها
اسب ها
پرنده ها
و رودخانه ها
که از باغ های دوردست
سیب و گل سرخ می آورند
باید از زیبایی حرف بزنم
وظیفه من دعوت به زندگی ست !

" رسول یونان"

پنجاه سال دیگر..

یک روز،
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوه ات را نوازش می کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می اندیشی
که در جوانی ات
عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقش شده بر کتیبه های کهن را بیابد...
یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید
و بار دیگر به یاد خواهی آورد
سطر هایی را
که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود...

"یغما گلرویی"

و فاصله تجربه ای بیهوده است

و فاصله تجربه ای بیهوده است ..
بوی پیرهنت اینجا
و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید ..


" احمد شاملو "

این منصفانه نیست..

این منصفانه نیست،
من پیر شده باشم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که ترکم کردی
زیبا و جوان...
همین شده که هیچ‏ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی...

کامران رسول زاده

غمگینم..

غمگینم
همچون گوزنی که
بر دیوارهای کافه ای قدیمی
به دنبال سرش می گردد

و پوستش
بوی عطر زنی را دارد
که با کافه چی هم آغوش می شود
هر شب ..


" مهتاب یغما "

مقصدم باشی..

دم به دم ای‌کاش


راهی‌ات باشـم


مقصـدم باشی!

"سید علی میر افضلی"

بوی رفتن می دهی..

بوی رفتن می دهی ،
در را باز می گذارم
وقتی برو
که گنجشک ها
و ستاره ها
خوابند ...


« کیکاووس یاکیده »

مادرم میگفت..

مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است
نمازش ترک نمیشود
زیارت عاشورا میخواند
روزه میگیرد
مسجد میرود
خیلی پسر با خداییست
لحظه ای دلم گرفت ........
در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم می آورد
دست های پینه بسته پدرم را دست های خدا میبینم
زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند
به صندوق صدقه پول نمی اندازم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم
مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غم ها تنهایم نمیگذارد
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او
مادرم خدای من و خدای همسایه یکیست فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم
خدای من دوست انسان هاست نه پادشاه آنها
"فریدون فرخزاد"

قرار بود برفی بیاید..

قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد...

قرار بود برفى بیاید و من

چترم را بردارم

بزنم به برف

تکه های روحم را

با آن ببارم

و

گم شوم...

در برف رفتن...
زمستان از نیمه گذشته و

خبری از آن برف نیست...

پس من کجا گم شوم؟ چگونه؟

 

نجوا رستگار

موی سپید و بخت سیاهم نگاه کن

موی سپید و بخت سیاهم نگاه کن
سوز مرا به شعله ی آهم نگاه کن
شاهم ولی به ملک بلا با سپاه غم
ملکم ببین و موج سپاهم نگاه کن

گفتی به من که :
شام تو چون بگذرد به هجر ؟
شام مرا ز روز سیاهم نگاه کن
بر درد من ز حالم اگر پی نمی بری
بر گریه های گاه بگاهم نگاه کن

تا صد سخن به نیم نگه باز گویمت
ناز آفرینِ من
به نگاهم نگاه کن ..

{ مهدی سهیلی }