دیوانگی در من مرز ندارد.

دیوانگی در من مرز ندارد.
من مرز بین دیوانگی و عشق را شکستم؛
به چیزی فراتر از آن رسیدم،
به آن‌جا که دیگر از خودم خبری نبود.

در آن‌جا بود که تو را یافتم.

ترس من از شب،
نه برای سیاهی است؛
ترسم،
از نبود تو در تنهایی خویش است.

تنهایی بی‌تو،
تنهایی بی‌انتهاست،
و گم‌شدن در اعماق سیاهی،
گاهی برای گذراندن،
با خیال توست.

سیاهی شب را می‌شکنم؛
به خورشید می‌رسم.

خورشیدی که،
اگر نورش را از ماه بگیری،
سیاهی مطلق می‌ماند
برای پلنگ تیزدندان.

همان سیاهی،
بقایای عمر پلنگ را می‌افزاید.

احسان برات شوشتری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد