با کفش‌هایی که شک هنوز در آن‌ها راه می‌رود

با کفش‌هایی
که شک هنوز در آن‌ها راه می‌رود
روی لبه‌ی ثانیه قدم می‌زنی
و زمان
مثل جانوری تیرخورده
مدام خودش را تکرار می‌کند
بی‌آن‌که بمیرد

نفست
نه هواست
نه امید
ریسمانی‌ست نازک
که سکوت را
بی‌صدا
به دار می‌کشد

کمی بایست
جهان
با عجله‌ی تو
به فهم نمی‌رسد

دست‌هایت را
از آینده پس بگیر
هیچ فردایی آن‌قدر نزدیک نیست
که از لمس تو
بلرزد

سکوت
اگر بترسد
ترک برمی‌دارد
و از شکافش
زندگی می‌چکد
نه آرام
نه مطمئن
بلکه
مثل آبی
که پذیرفته
سقوط
یکی از شکل‌های رسیدن است


زهرا امیریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد