| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
ماندهام حیرانِ این دنیا، به دردی بیامان،
نه نگاهی گرم با من، نه صدایی همزبان.
عشق را گم کردهام در کوچههای سرد شب،
میروم بیعاقبت، با خندهای، بیآشیان.
خستهام از قصههای نیمهکاره، نیمهجان،
از خودم، از سایهام، از خاطراتِ ناتوان.
با دلم قهرم، ولی جز او کسی هم درد نیست،
اوست آن تنهاترینم، اوست تنها همعنان
مرگ را دیدم، شبی در خواب، آرام و نجیب،
بوسه زد بر دست من، گفتا: «چه میجویی؟ بمان!»
گفتمش: «این خانه تاریک است، دردی بی نشان
برگریزان است عمرم، خستهام، بیارغوان.»
محمد امین حسینلو