| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
خود را به آغوش کشیدم آه از نهاد خود شنیدم
انگار هرگز پیش چشمم، آینه را روشن ندیدم
رفتم، در خواب عمیقی گویا که من،من را ندیده
اینگونه شد خود را ندیدم از دیگران رویا خریدم
رویایی خوبی بود در من اما مرا از خود ربودم
دیشب در آن خواب عمیقم تا اوج تنهایی پریدم
اصلا به فکر خود نبودم ،من بودم و اما من نبودم
چشمم نمی دید چشم هایم خطی به دور خود کشیدم
باید به خود برگردم امشب شاید دوباره من شدم من
شاید در این تنهای خود با خود به خود خواهی رسیدم
رسول مجیری
...
زندگی یعنی نمایشنامه ای با درد و آه
آخرین نقشِ خودت را خوب ایفا می کنی
می رسد روزی که برمی گردی و من نیستم
جایِ من این شعر را با گریه پیدا می کنی
شهراد_میدری
درود...دوست عزیز
مانا باشید