قلمِ ساده دلم

قلمِ ساده دلم
سر به روی شانه ی ،دفتر بی خط
که هر کس می دید
بی ریا می‌پنداشت
سفره ی دل را باز،
درِد و دل ها می کرد،

هر چه غم داشت کشید،
قلم از شدت غم
مثل شمعی می سوخت،
دل او پُر،،،،ولی ،
شاد از همدم تنهایی خود،

بی وفا ، دفتر نقاشی ما
هر چه می‌گفت قلم،
به کَس و ناکَس و نا اهل نشانش میداد،

قلم سیا ما یکرنگ بود
و دل سپید دفتر
پر از کینه و حرص،

قلم از درد تمام
ولی آن دفتر ما ،سالهاست ،
که گران است و
درون یک قاب،


محمد علی معصوم زاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.