دلم افتاده در امواجِ غوغا،

دلم افتاده در امواجِ غوغا،
شدم گم، بی‌پناه، در قلبِ دریا.

تنم با دردِ پنهانی در آتش،
نگاهم بی‌نفس، بی‌کس، تماشا.

زبانم لال، مردابی‌ست خاموش،
که می‌گوید حدیثِ دوریِ لیلا.


چه می‌خواهی زِ خاکِ خسته‌ی من؟
نمانده جان، نمانده طاقتِ ما...

به دوشم غصه‌ای تا روزِ محشر،
به چشمم اشکِ شب، چون شامِ یلدا.

شدم سرگشته‌ی آن چشمِ خاموش،
نه راهی مانده پیشم، نه تمنّا.

دریغا! دل، چنان غرقِ تو گشته
که گم کردم خودم را، محوِ دریا.

یوسف کهنسال

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.