شده… گوش بسپاری به ریل و عبورِ قطار؟

شده…
گوش بسپاری به ریل و عبورِ قطار؟

من…
گوش سپردم به دلِ زمان…
و صدایِ ناکوکِ کدورت ها
گوشِ مرا کر کرد…

صدایی شبیه به
سنگی که می‌خورد به شیشه…
تبری که می‌زند به ریشه…
پرنده،
سکوتِ جنگل،
تفنگ…
و لحظه‌ی کشیدنِ ماشه…
صدایی که
در جوابِ تمامِ «دوستت دارم» گفتن های من،
فقط گفت:
باشه…
آه…
کتابم رو می‌بندم،
نمی‌خوام
حتی این برگه‌های زردِ کاهی،
شاهدِ اشکای من باشه…


آرزو حاجی طاهروردی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.