گفتم غم دل با تو شود مرهم و درمان

گفتم غم دل با تو شود مرهم و درمان
دیدم که نگاهت غم دل بیشترم کرد

گفتم لب شیرین تو آرامش جانم
آن بوسه‌ی کوتاه لبت بی‌خبرم کرد

گفتم بنشانم شرر عشق به سینه
آتشکدهٔ چشم خمارت بدترم کرد


گفتم بگریزم ز غم هجر تو اما
یاد تو به هر لحظه گرفتارترم کرد

گفتم که وصالت ببرد درد شبانم
دوریِ تو چون زخم، ستمکارترم کرد

گفتم به سر کوی تو آرام بگیرم
آن کوچه چو دیواری شد، سخت‌ترم کرد

گفتم بزنم دست به دامان تغزل
دامان تو صد قصهٔ تنهاترم کرد

گفتم بنویسم غزل از شوق تو امشب
هر مصرع شعرم غمی افزون‌ترم کرد

گفتم که به عشقت شوم از هجر رَهیده
این عشق، زنجیر شد و پیرترم کرد

گفتم به تو از حال دل خسته بگویم
خاموشی چشمان تو خاکسترم کرد

صدیقه جـُر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.