| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
برداشت صبح از رخ ماهش نقاب را
دست بهار از گل رویش حجاب را
از بام شب ستاره ای افتاد روی خاک
آشفت خواب حضرت عالی جناب را
بیدار کرد در نفس مشت های شهر
فریادی از شقایق و خون و گلاب را
خون ستاره موج زد و سیل گشت و شُست
از جان خاک، وَهم حباب و سراب را
آیینه ای به پتک جنون خرد شد ولی
تکثیر کرد در دل شب آفتاب را
دستی شگفت، چوب الف را شکست و ریخت
آن ترس های زنگ حساب و کتاب را
در گیسوان دخترکان نور می وزد
از چشم های ظلم گرفتند خواب را...
بهروز جلیلوند