ای نشسته بر عنقای خیال.
هنوز؛
سنبله های گندم زاران سبز بود؛
که به خوابت رفتم...
هنوز؛
شکوفه های بادام؛
به میهمانی مه تیر نرفته بودند...
سر تا سر دشت،
این پهنه ی زمردین؛
پر بود از آواز طرقه و عندلیب...
آسمان شب ؛
پر از ستاره بود ،
که به خوابت رفتم...
حالا...
حالا که چشم باز کردم،
خش خش برگ ها،
سنفونی رهگذران است...
در یک سو؛
بهاران است؛
که به تاراج زمان رفته...
در یک سو؛
زمستانی که دهن کجی می کند...
حالا،
اینجا،
تنها و تنها ،
منم؛
در نا کجاآباد...
پنجه در پنجه ی فراق.
اسیر خزان برگ ریزان.... روح اله چیتگر