نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او

نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او
دستش از دردی که آمد دردمند و مو به مو
شد خبر دار آن پری و بی امان سویش شتافت
فرق درد و التیام از جان عاشق می شکافت
باز او از خود گذشت و ماجرا را چاره کرد
مرهمی بر زخم و درد آن دل بیچاره کرد
بوسه ای زد از سر عشق و محبت بر تنش
هوش رفت از دیو عاشق وقت عزم رفتنش

دیگر از آن دیو شب هرگز پری دیدن نکرد
دیدنی از آن قرار و یاد بوسیدن نکرد
دیو باز اندیشه کرد و شرح حال اینگونه گفت
آن نشان را پاک کرد و با پری در سینه گفت
ناله ای کرد و بگفتش روزگار وصل کو
قلب تو سنگ است وکان آن طلای اصل کو
قصه می خواند تو را تا لحظه ای بیخود شوی
طالعی روشن میان انتظار خود شوی
گوهر الماسیم را دست شب از سینه برد
زخم شیطان رابرای قلب من در جان فسرد
قصه را اینبار از نو در طلوعی تازه کن
عمر این دلبستگی را تا ابد آوازه کن.
یا که از سر. باز می کن .هستی روح کهن
یا خود آن ایجاز کن درجنگ دیو و اهرمن .

طالع دیدار

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد