پیراهنم را چلانده‌ام

پیراهنم را چلانده‌ام
پاک نمی‌شوند لکه‌ها
و چروک‌هایش به هیچ صراطی صاف...
پاک نمی‌شود رنج یک‌ساله‌ام
نه با هیچ برفی و نه حرفی!
حرفی ندارم.
رنجی که حرف نتوانستمش
برف شده‌ است رویِ سرم
برف شده است روی بهاری که هرگز نزیسته‌امش
و دفن شده‌ام زیر کولاک
در منفی هزار و یک گریه اشک نشده.
قندیل‌ها پاره کرده‌اند گلویم را،
سرد است
دفن شده‌ام اما تنهایی‌ام، چشمش به دنیاست هنوز.
شکوفه‌ای از آستین‌هایم میوه نمی‌دهد
ایستاده‌ام در سرزمینی از خونمردگی
و دگمه‌هایم زنگ‌‌های آخر را زده‌اند
زنگ‌های آخر بدون شادی و دویدن از سرِ سرخوشی
زیرا که زیرِ فرش‌های خانه تنها غبار چپیده‌ بود!
و تاروپود آستینم، خونم را مکیده‌اند تا مار بشوند.
مار پرورانده‌ام...
تنهایی، میان یقه‌هایم قایم شده‌است...
و خودش را می‌زاید مدام
هربار با هیبتی جدید
هربار مهیب‌تر
می‌خورد و می‌خوراندم
خودخوری‌های شبانه‌ام
و بغضی که دامن‌گیر پیراهنم...
بغضی که خم کرده‌ است زانوی جوانی‌ام را
بغضی که...
سرم را خورده است.
رنجی عمیق را در آستین پیراهنم پنهان کرده‌ام
زخمی مزمن که هیچ مسکنی شفایش نمی‌دهد و هیچ نوازشی...
بدهکاری‌ام، سال‌ها گریه‌است به خودم...
می‌خواهم قدم بزنم با تنهاییم که در هیچ پیراهنی جا نمی‌شود.
با شاعرانگی‌ام که سرخورده شده‌است و آبرویش را برده‌ام
و با زنانگی‌ام که قرن‌ها پیش بر صلیبی به شهادت رسید
می‌خواهم قدم بزنم تا بی نهایتِ زمستان
که چشم‌هایم را می‌زند
و سرمایی که حس را از سرانگشت‌هایم می‌گیرد
می‌خواهم قدم بزنم
تا انتهای شب...
رد شو از من
که سینه‌ام فواره‌ای از آتش است
زردی تو از من،
سرخی من از دست‌های حالا بیگانه‌ات.
می‌خواهم قدم بزنم
سیصدوشصت‌وپنج شب، تنهایی دوباره‌ام را
با زخمی بزرگ بر شانه‌ام
با چروکی عمیق بر پیراهنم
و شاید شکوفه‌ای سپید بر سرانگشت‌هایم.


هدیه وفایی نژاد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد