صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد

جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد

مولوی

ناز کنی؛ نظر کنی؛ قهر کنی؛ ستم کنی

ناز کنی؛ نظر کنی؛ قهر کنی؛ ستم کنی

گر که جفا، گر که وفا، از تو حذَر نمی کنم


| مولانای جان |

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
نی اول و نی آخر و آغاز مرا..

مولانا

چون صبح ولای حق دمیـدن گیرد

چون صبح ولای حق دمیـدن گیرد
جان در تـن زنــدگان پریـدن گیرد

جایی برســد مـرد که در هر نفسی
بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد


"حضرت_مولانا"

تا دل نشود عاشق

تا دل نشود عاشق
دیوانه نمی گردد
تا نگذرد از تن
جانانه نمی گردد
گریان نشود چشمی
تا آنکه نسوزد دل

بیهوده بگرد شمع
پروانه نمی گردد

ز آنکه مرا داد لبش؛ نیست لبی را اثرش

ز آنکه مرا داد لبش؛ نیست لبی را اثرش

ز آنچه چشیدم ز لبت؛ هیچ لبی را مچشان


مولانا

عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست

عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست

سینه‌های روشنان بس غیب‌ها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست


بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست

یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست

عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست

شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست

دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست

ای زبان‌ها برگشاده بر دل بربوده‌ای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست


شمس تبریزی چو جمع و شمع‌ها پروانه‌اش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

مولانا

هر کجا یک تار مویت بر هوس،

هر کجا یک تار مویت بر هوس،
سر می‌نهد
تار ما را پود باد
و
پود ما را تار باد...


مولانا

آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت

آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت
زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی

مولوی