[دستم قلم؛ چشمم غـزل؛دفتــر بیاور]

[دستم قلم؛ چشمم غـزل؛دفتــر بیاور]
قلبی بـــــــرای ثبت ایـن منظـر بیــاور

در کوچــه باغ خاطراتم خوش نشستی
در ساغـــرت می نــــه! کمی باور بیاور

خسته شدم از سیب سرخ گونه هایت
یک میوه ی ممنوعـه ی نوبـــــر بیاور


از همنشینی با تــــو سرمستم عزیـزم
با گیس عشقت انــدکی عنبـر بیــاور

لیلا بشو مجنون شدن با مـن بمانــد!
از کوثــر چشمت کمـی گوهـــر بیـاور

از آیتِ دینـــــداری ات چیـزی ندیدم
لطفاً شرابــی نــاب در ساغــــر بیـاور


مهرداد خردمند

عاشق نبودی حال شیدا را نمی فهمی

عاشق نبودی حال شیدا را نمی فهمی
بی خوابیِ شبهای تنها را نمی فهمی

دیوانگی هم عالمی دارد نمی دانی !
وقتی که عاشق نیستی ما را نمی فهمی

فصل بهار از شوق گلها رنگ و بو دارد
اما تو این حسِ دل آرا را نمی فهمی

دریا نبودی تا بدانی راز موجش را
احساس گرم لمس شنها را نمی فهمی

تو شب نبودی تا بدانی صبح یعنی چه
خورشید عالمتاب و گرما را نمی فهمی


گلزار و عطر و بوی گلها دیدنی؛ اما
افسوس رنگ سبز دنیا را نمی فهمی

هی التماست کردم و دادم به تو پیغام
افسوس جمله های زیبا را نمی فهمی... !