باوقار و زیرک و زیبا شبیه نور ماه

باوقار و زیرک و زیبا شبیه نور ماه
ای سیاهیِ دو چشمانت نظیر شامگاه
مصرعم گم شد میان وسعت چشمان تو
ناتوان گردید شعرم از بیان آن نگاه
پلک بر هم زدنت معرکه ای خونین است
مژه هایت سرخ گردیده ز خون بی گناه
آه از شب های بی تو،سخت بیمار توام
ای طبیب عاشقان ای بر رقیبان خیرخواه
تا که لب تر میکنی تر میشود لب های من
اشک هایم سوزنی بودند در انبار کاه
بیت هایم حال خوبی داشتند اما خودم
از غم هجران رویت میکشم هر روز آه


محمدمهدی ندری

روز عید فطر,غم را میدهم بهر زکات

روز عید فطر,غم را میدهم بهر زکات
غم میان مسلک عشاق قوت غالب است

محمدمهدی ندری

در جدال عقل و عشق,عقلم ز پا افتاده است

در جدال عقل و عشق,عقلم ز پا افتاده است
عشق مدتهاست,عقلم را ز میدان رانده است
عشق پیروز است چون در این قتال تن به تن
تیغ از شمشیر مژگانت به دستش داده است
هر که چشمش خورد بر چشمان تو در این میان
لحظه مرگش درون چشمهایت خوانده است
عیب می گفتند,اما قلب خوبی می نوشت
عقل در حیرت,از این بست و تبانی مانده است
از وفاداری به عشقت چشم جز چشمت ندید
یک نگاه خشک و خالی هم در او خشکانده است

محمدمهدی ندری