ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
مرا به زندگی باز گردان
چطور میتوانی همانند درهای باز به چشمانم بنگری؟
و به عمق وجودم نفوذ کنی
جایی که هیچ حسی ندارم
... بدون هیچ گونه حسی
روحم در جایی سرد به خواب رفته
تا هنگامی که تو آن را بیابی و راهنمایش به خانه باشی
بیدارم کن ، مرا از درون بیدار کن
نمیتوانم بیدار شوم ، مرا از درون بیدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از این تاریکی نجات ده
بگذار خونم به جریان بیافتد
قبل از اینکه از دست بروم
نجاتم بده از این تهی بودن و هیچی که گرفتارش شده ام
حالا می فهمم آنچه را که ندارم
نمی توانی ترکم کنی
درونم بدم و مرا حقیقی کن
مرا به زندگی باز گردان
بیدارم کن ، مرا از درون بیدار کن
نمیتوانم بیدار شوم ، مرا از درون بیدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از این تاریکی نجات ده
بگذار خونم به جریان بیافتد
قبل از اینکه از دست بروم
نجاتم بده از این هیچی که گرفتارش شده ام
مرا به زندگی بازگردان
من مانند یک دروغ زندگی می کرده ام که درونم چیزی وجود ندارد
بدون لمس کردن تو ، بدون عشق تو از درون یخ زده ام ، عشق من
فقط تو دوام آورده ای در مردن
من نمیتوانم باور کنم هیچ کدام از این ها را نمیتوانستم ببینم
در تاریکی به سر میبرده ام در حالی که تو رو به رویم بودی
به نظر می آید که هزاران سال است که خوابیده ام
می خواسته ام که چشمانم را بر همه چیز بگشایم
بدون هیچ خیالی ، بدون هیچ صدایی و بدون هیچ روحی
مگذار اینجا بمیرم ، چیزی باید اشتباه باشد
مرا به زندگی باز گردان
لیریکای اونسنس