هربار که تورا میخوانم
لابلای قطعه به قطعه ی سروده هایم
حریص تر میشوم برای بیشتر دوست داشتنت
تو تنها حسی هستی
که نه کهنه میشوی
نه ازیادم میروی
لیک دردلم جای تازه تر باز میکنی.
لعیاقیاثی
نوشتم نکنه نوازش خیالت راههای رسیدن
به اغوشت رو مسدود کرده .
نوشتی
اخه من باوردارم تو شب رویاهات
قشتگ ترم عزیزترم.
نوشتم
توبیا قول میدم
خسته ات نکنم با دوست داشتنم.
لعیا قیاثی
دوست داشتنت
مقدس ترین عبادت است برایم
وقتی آرزوی به اجابت نرسیده ام
میشوی از جانب پروردگار
و او دلش رضا نمیدهد حتی
تقسیم کند تو را
بامن برای اندک زمانی.
لعیاقیاثی
گفتمش
دوستت دارم
بی حد
بی تاب
مغرورتر از همیشه،
گفت:
میدانم
اینکه چیزتازه ای نیست.
میبینید
بازهم افاقه نکرد
باز هم نگفت دوستت دارم
بازهم من ماندم
و نفرین های نه ازتهِ دلِ بی سرو سامانم.
لعیا_قیاثی
حضرتِ یار
غمگین تویی و
من بهاری ترین
حالتــِ امکانم
دست اتحاد ت را با
تمام کائنات هم
اگر بفشاری برای
فاش کردن رازهای نهانم
نمیشود که دوباره
بی خیال عبورکرد از
چشمانِ فریبایت
غمگین تویی
ومن چون خورشید عالمتابم
که با رویتِ تلخ ترین اتفاقات
هرروز زیباتراز قبل
ترانه ی زندگی را بر فراز ابی آسمان سر میدهم
من زیباترین حالتِ امکان
از چهار فصل سالم
با طراوت و پراز عشق.
لعیاقیاثی
قلب کوچکم چطور حجمِ سنگینِ این همه احساس را
در خودش پنهان کند
میترسم عاقبت مرا به زانو دربیاورد
شعله های عشقِ بی سرانجامت
من اینجا تمام میشوم
وقتی تو مرموزانه
لبخند میزنی
و زیرکانه مرا میکشانی
به هر سمت از سرزمینِ سرد احساست.
من غریبانه ترین،
حالتِ دوست داشتن را باتو
تجربه کردم
تو سرکش تراز توفان کویر
ومن آواره تر از شن های داغ بیابان.
لعیاقیاثی
شب ها در سرزمین رویاهایم
برای لحظه ی آمدنت
رهاکرده ام
گیسوانم را در پیچ وتابِ بازوانت
با زیباترین ملودیِ عاشقانه
آخر قراراست باتو
پرنده بشوم اوج بگیرم
وسقوط کنم
دوباره در میانه ی جانت .
هر چند دوراز دسترسی
چـون سراب به نازو نیازم.
لعیا قیاثی
درانتهای کوچه پس کوچه های اذر
اسمان چه قدر نگران است
باد ها دست از لجاجت برداشته اند
وپرندگان سکوت سردرا میهمان خوان نغمه های پر ازطراوتشان کرده اند
کوهها خسته اما صبور ایستاده اند
و دریاها سردرگم مانده اند
غرقِ در دنیای بی سروته و گذرا.
ومن تنها تراز همیشه
خودم را گم شده ای خوشبخت میبینم
که هنوز با یادِعطرِ یاسِ دلتنگیِ عزیزانم شکوفه ی عشق سبز میشود روی لبانم
یکسال دیگر گذشت
ومن ذره ذره وجود عزیزانم را در خود فراوان احساس میکنم
ونیزار دلم را میزبانِ گلریزانِ غرورِ مردانه اش
اصلا خودم را اسیر لج بازی های بی سروته ام میکنم
ولذتی بس وافر میبرم ازنادیده گرفتن خط قرمزهایش
بگذار یا دیوانه ام کند یا مرا بمیراند این بودن و نبودن های ناموزونش .
یکسال دیگر هم گذشت و من باوردارم که نشستن رد غبار تردید برروی گل های سرخ عشقم بی معناست
کاش میتوانست
بفهمد
غم میگذرد
شب و روز های بی او می ایند و میروند وتمام اتفاقات هستی ناپایدار هستند
اما شعله های اتش عشقش تا ابد درقلب من ماندگار
ومن بی خیال شمردن تارهای سفیدِ موهایی میشوم که حاصل بی مهری های قصه ی عشقی ناسرانجام هستند
و ساده لوحانه درتلاشند
چروکهای روی چهره ام را مخفی کنند.
باتمام این تفاسیر
شیرین و گاه تلخ
اذر 1400 را بدرقه میکنم با روی خوش
اما حس زیبای دوست داشتنم را نه.
لعیاقیاثی
به اسم کوچک که صدایم میزنی
بهشت میشود تمام کاشانه ام
از شادمانی چهره ام
پنجره بی اختیارباز میشود
سمت بابونه های زرد و سفید شکفته شده
در باغچه ی حیاط خانه ام
دقیقه های غم ارام وبی تب وتاب
سفر میکنند به دلنشین ترین لحظه ها
نمی دانم نگاه ملتمسانه ی من به دهانت
برای شنیدن دوباره ی اسمم از زبانت
جزو غمگین ترین نگاه هاست یا شادترین
خودت برایم بگو
کی دوباره به نام کوچک میخوانی ام .
لعیا قیاثی
سکوت ناخوش احوال خیالت
روحم را به بند کشیده.
درسرزمین شاعرانه هایم
آشنایی ازیاد رفته ام
که بابونه های زرد رنگ
پرتو عشق ناسرانجامم را
به شعله کشیده اند
وسکوت پراز شعفِ تو
دلم را به خون آغشته است
لیک سوگند به عطرو بوی خوش تنت
زیباتراز
بیتوته کردن نامِ تو در
اندوه چشمانِ سبزم
کجا خواهم یافت.
لعیا_قیاثی