ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
ماندهام که چگونه است،
میان این همه هیاهو،
میان این همه اضطراب،
میان این همه بودنهای بی روح،
تو آرامش و آسایش و جان من شدی...
حتما میدانی!
چلچلهها برای دیدن تو
هر سال بر سر بهار مینشینند و
دسته دسته گل و سبزه میآورند.
با من سخن بگو
از خوابهای کودکانه بگو
از نسیمی که صبحهای جمعه،
از لای پنجرهی خانهی مادر بزرگ میوزد.
زندگی به همین شیرینیست!
همینقدر زلال!
صابر ونکی