مانده‌ام که چگونه است،3/3

مانده‌ام که چگونه است،
میان این همه هیاهو،
میان این همه اضطراب،
میان این همه بودن‌های بی روح،
تو آرامش و آسایش و جان من شدی...

حتما میدانی!
چلچله‌ها برای دیدن تو
هر سال بر سر بهار می‌نشینند و
دسته دسته گل و سبزه می‌آورند.


با من سخن بگو
از خواب‌های کودکانه بگو
از نسیمی که صبح‌های جمعه،
از لای پنجره‌ی خانه‌ی مادر بزرگ می‌وزد.


زندگی به همین شیرینیست!
همینقدر زلال!

صابر ونکی