ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
به من مى گفت:
"چشم هاى تو مرا به این روز
انداخت..
این نگاهِ تو کارِ مرا
به اینجا کشانده
تاب و تحمل نگاه هاى تو را
نداشتم
نمى دیدى که چشم بر زمین مى دوختم!؟"
به او گفتم:
"در چشم هاى من دقیق تر نگاه کن
جز تو
هیچ چیزى در آن نیست..." .
بزرگ_علوى
ببینید، خیلی بلاها آدم در زندگی
به سرش می آید و خودش مسبب
همه ی آنهاست. منتها ادراک نمیکند،
یا وقتی به ریشه ی آنها پی میبرد که دیگر
کار از کار گذشته است...
بادیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود...
باید درد زندگی را تحمل کرد
تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند...
در خیابانهایی ...
که هرگز ...
آمد و شد نداشت...
در ساعاتی که می دانستم ...
مشغولِ کار است...
در خانههایی ...
که اصلاً صاحبانِ آنها را
نمی شناخت...
همیشه منتظرش بودم !
.
.
.
.
بزرگ_علوی
در خیابانهایی ...
که هرگز ...
آمد و شد نداشت...
در ساعاتی که می دانستم ...
مشغولِ کار است...
در خانههایی ...
که اصلاً صاحبانِ آنها را
نمی شناخت...
همیشه منتظرش بودم !
#بزرگ_علوی
#چشم_هایش