قسم به روشنیِ نابِ چهره ی قمرت

قسم به روشنیِ نابِ چهره ی قمرت
ربوده است دلم را نگاِه معتبرت

رسیده برقِ نگاهت به استخوانهایم
چگونه دل نسپارم به جلوه ی نظرت

میان لذت و حیرت مرا معلق کرد
رسید تا به نگاهم نگاهِ مختصرت


بکش به بند مرا در حریمِ آغوشت
روا ندار نباشم اسیر و در به درت

مرا به شرحِ خبرهای داغ دعوت کن
که عاشقت شده ام با خلاصه ی خبرت

دلم برای تو ناقابل است ، جان بطلب
خوشا به حالِ کسی که شود فدای سرت

امیر بهنام گل

قطره ای بودم و از مهـرِ تـو بر هـیچ چکیدم

قطره ای بودم و از مهـرِ تـو بر هـیچ چکیدم
غافل از لطفِ‌تو سوی هوسِ خویش دویدم

رفـت عـمـری و رسـیدم به چـرا های فراوان
تا به لطـفِ تـو به سر منزلِ مقصـود رسیدم

با توکل به تو یکـباره شـبِ یأس سـحر شد
روشـن از توست دلم تا ابد ای نـورِ امـیدم

زندگـی خـوابِ گـرانیست اسـیرِ شب و رویا
چند سالیست‌ که‌ با لطفِ‌ تو کابوس ندیدم

هر دری باز شـد از برکتِ نام تـو چـنین شد
تا تویـی راه گـشا نیسـت نیـازی بـه کلیـدم

خوب هسـتم اگر, الطاف تو شد شاملِ حالم
رحمت‌توست نصیبم که‌چنین‌شاد و سعیدم

گلـه از درد ندارم کـه تـو غمـخـوار ترینـی
غم ندارم که‌ تو هستـی همه جا یارِ وحیدم

بارها شعـر سـرودم که شـود حـرفِ دل اما
گـلـی از باغ ادب درخـور شـأنِ تـو نـچـیدم

خـواسـتم باز بـه تـو عـرض ارادت کنـم اما
واژه‌ درمانده‌شد و وصف نشد حالِ‌ جدیدم

لحظه‌‌ ای نیست‌ که بر خـلق‌ خداوند نباشی
شـرمِ یادِ تـو نبـودن بکند سـرخ و سفـیدم

خـالقانـه بـه زمـستانِ دلم نــور رسـانـدی
تو خدایـی منِ‌ محتاج کـم از شاخه‌ ی بیدم

در دلم مـهـرِ تو دارم که مبارک شده عـیدم
حالِ‌ من با تو چنان‌شد که‌دل از عید بریدم

امیر بهنام گل

تا دیدمـت عاشق شـدم ماننـد فرهاد

تا دیدمـت عاشق شـدم ماننـد فرهاد
اما تـو بـودی تلـخ تر از زهـر , ای داد

چون‌ قاصدک آرام و پُر احساس بودم
تـوفـانِ چـشـمانِ تـو دل را داد بر باد

با یک نـظـر دیـوانـه ام کـردی و رفتی
ای‌کاش‌چشمانت به‌ من‌ هم یاد میداد

با رفـتنَت حالم چـنان بد شد که دیگر
با هیـچ رخـدادی نمی‌نگـردد دلم شاد

بی وقفه هستی‌در خیال‌و خواب‌با من
ای‌کاش میشد لحظه‌ای میرفتی از یاد

کـوهِ سـکـوتـم زیـرِ بـارِ بـرفِ بـسـیـار
بغضی‌که‌دارد حسرتِ یک‌‌لحظه فریاد

شایـد جـهـنم باشد این دنـیا و خالق
من را برای سـوخـتن ایـنـجا فـرسـتاد

هم کُـشته ای ما را و هم‌در بند کردی
جـلاد باید گـفت بـر این گـونه صیاد

دیـگـر بـرایـم زنـدگــی ارزش نـدارد
دنیای بعد از رفتنَـت از چشمم افتاد

هر چند بی‌ تو خانه ام ویران شد اما
ای عشـق نافرجام باغِ عـشـقـت آباد

امیربهنام

مُردن‌از شوقِ‌تو ای‌حضرت‌ دلدار کم است

مُردن‌از شوقِ‌تو ای‌حضرت‌ دلدار کم است
با خـیال تو شدن از هـمه بیـزار کم است

ذوقِ وصـلِ تو مـرا کُـشت هزاران دفـعـه
مردن‌از ذوقِ رسیدن به‌ تو یکبار کم است

مـیل دارم کـه دلـم را بـه تـو تقـدیم کنم
همه باشند به غیر از تو خریدار کم است

ای کـه با یـک نظـرت رام کـنی عـالـم را
بیـقـرارِ تـو شدن تا دمِ دیدار کـم است

عمرِ جاوید اگر داشته باشم, شب و روز
لحظه‌ها بر طلبِ‌خود کنم‌اصرار کم‌ است

چه‌بخواهم که‌تو هستی همهٔ بود و نبود
همهٔ خواسته ها غیر تـو بسیار کم است

بهتر آن است که از فکر تو مجنون گردم
شهـریار از غمِ دلبر شدن ای یار کم است


امیر_بهنام