دلم چو شمع، به سودای بوسهاش پر زد
به شوقِ بوسهی او، بالِ جانم آذر زد
به لب نهاد لبم را، ولی نچشیدم باز
که بخت، پرده زِ دیدارِ او به خنجر زد
زِ دوریاش دلِ من، شعلهور شد از حسرت
که آهِ سوختهدلی جهان به مهتر زد
به هر نسیم، سراغش زِ کوچه میگیرم
که باد، بوی لبش را به جانِ دفتر زد
به خواب، آمد و لبخند زد، نچیدم باز
که خواب، وعدهی دیدار را به محشر زد
به بوسهای که نداد و دلم گرفت از او
دلم هزار مرتبه نالههای دیگر زد
قمار کردم و دل را نهادمش به رهش
که عشق، هرچه که دارد، به پای دلتر زد
به چشمِ مستِ تو سوگند، جان دهم به رضات
که دل، به پای تو افتاد و ترکِ باور زد
بیا و بوسه بده، جانِ خستهام را گیر
که این دل از غمِ دوری، به سینه خنجر زد
تو را نداد به من، روزگارِ بیرحمی
ولی نگاهِ تو در من، هزار گوهر زد
اگرچه فاصلهها بین ما حصار شدند
دلم هنوز به عشقت، هزار لشکر زد
حمیدرضا خواجه
پاییز که رفت
زمستان هم سردیاش را
با تمام نامهربانیهایش
چون سیلی
بر چهرهام نواخت
از قانون اعدادی
که پشت اخم ریاضیات نشسته
که بگذریم
تا حکاکیهای عددی پاییز
بر روی شیشه سرد ماشین
این را فهمیدم
که این بار
زمستان، اهل رفتن نیست
این را
از شتاب ثانیههای دیرهنگام زنگهای آخر زمستان فهمیدم
و هوایی که روز به روز سردتر میشود.
بهروزکمائی
تمامِ این سالها
به کنار
سکوتت
چنان دیوانهام کرد
که دیگر
در هیچ آینهای
خودم را نمیشناسم..
شبنم ولیدی
بر دار تو آویزم و از عشق تو لبریز
مژگانِ تو خون ریزه و ابرویِ تو هم نیز
..
دنیای تو تبریزه و دستانِ تو تب ریز
گیسوی تو گیلانه به هنگامه پاییز
..
دندان تو تسبیحه به نخ کرده شیراز
لبهای تو چون نار ترک خورده نی ریز
..
آغوش تو تبدار چو شهریور اهواز
در سینه تو دشت مغانیست طلاخیز
..
افراشته قد گردن تو قله قفقاز
از چانه تو گشته قطاب رفته به مهریز
..
آواز تو تقلید کند کبک به تاراز
چشم تو کلاغی که نظر کرده به جالیز
..
پیشانی تو خیمه زده دسته سرباز
مو های تو پر پشت تر از لشکر چنگیز
..
بر گونه تو گر بزنم یک دو سه تا گاز
پر آب شود طعم دهان و بشه سر ریز
..
صبح تو دل انگیزه و شب هم طرب انگیز
رهوار چو شبدیزی و من خسرو پرویز
عبدالنبی اکبری
باران کو؟
نکند همچو خواب از چشمِ من
ابرها را دزدیدهای
و با سکوتت
شهر را تا مرزِ ماتم بردهای
من پلام؛
من به نامِ تو
خیابانم هنوز
این تو، این کروکیِ راهِ خانه
اگر مرا از یاد بردهای
آرزو حاجی طاهروردی
ویران شدم،ویران شدم،از این همه دلبستگی
شیدا شدم،شیدا شدم،دردم شده وابستگی
از لحظه ی دیدارمان،من در تو زندانی شدم
فکرم شدی،خوابم شدی،مملو شدم ازخستگی
شبگردم ازوقتی که تسخیرَت شدم با یک نگاه
حالا دگر حالات من،دارد به حالت بستگی
وقتی که می بینم تو را،نادیده میگیری مرا
عشقی که دارد ظاهرا،از یک طرف پیوستگی!
باعث شدی در دیده ام،غوغا کند بارندگی
در تار و در پودم تماما حس شود بُگسستگی
قلبی که درگیرت شده،اینگونه که زخمی شده
قبلی نخواهد شد دگر،از شدت بشکستگی
اصلا نبوده دست من،آغاز این شوریدگی
اما دگر باید دهَم،پایان به این دل خستگی
گفتن ندارد این ولی،تصمیم من آسان نبود
باعث شدی ویران شوم،از این همه دلبستگی
یاسر رحیمی خواه
نمی دانم دقیقا چه چیزی
باعث نوشتن می شود
ناگهان با یک جمله
یا با یک پیام از جایی که
نمی دانم کجاست
به من الهام می شوند
انگار کلمه به کلمه آن را
یکی در گوشم آهسته
زمزمه می کند و من فقط
دستی هستم برای نوشتن
انگار یکی که خود نمیتواند
حرفهایش را بنویسد
مرا برگزیده است
تا حرفهایش را بنویسم
گاهی اوقات در قالب شعر
سخن می گوید و گاهی دیگر
بصورت یک پیام
زیبا نوشته می شوند
کارهایی را که او می خواهد
برایش به انجام می رسانم
شاید این رسالت من باشد
و میخواهم آن را به بهترین
نحو به انجام برسانم
به امید آن روز
که او را یا در این جهان
یا در جهانی دیگر ملاقات کنم
و او برایم از خودش بگوید
و من از حرفهایش
کتابی را به یادبود بگذارم
من او را فرشته ای
از آسمان ها می دانم
نوشته های او مخاطبی ندارد
و صرفا انتقال یک پیام است
و باشد تا او شکوفه ای
در شعرهای من باشد
علی ابرم
من در انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم
به سانِ قطره
چون رها شود
به انتظارِ رودِ جاریم
به انتظارِ موج ها
به انتظارِ ساحلِ نیاز ها
به هر طرف که رو کنم
به هر کجا که سر کشم
تورا
به نقش می زنم
تو را
که اوجِ هر نگاه می شوی
تورا
که بی نهایتی
به هر شکفتنی
طراوتی
تورا
به انتظارِ دیدنم
به سانِ یک پرنده
چون رها شود
رها شوم
ز قید ها
ز بند ها
درآسمانِ عشقِ تو
چنان خیال می شوم
که خود
زِ یاد می برم
به اوج
می رسم
به ساحلِ نیاز می رسم
تو می شوم
زِ شوقِ دیدنت
شراره می شوم
به آتش اندرم
اگر که سوزدم
ز خاکِ داغِ خود
دوباره زنده می شوم
زِ سایه می رهم
دو باره زاده می شوم
به نور هر ستاره ای
تورا به نقش می زنم
نگار می شوی
زِ هر ستاره ای
مرا نگاه می شوی
به پرده یک طلوعِ تازه می دهی
سحر رسیده پشتِ در
بیا ، بیا
که من
به انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم
جمشید أحیا
های و های
هوی و هوی
نعره ی سپید موی،
پیر باد
سیلی پیاپی،
هبه میکند،
بر رُخَش
عاریان شاخساران.
سپیدِ سهمگین!
ای کفندوزِ رؤیاهای فراموش!
بر پیشانیِ یخزده ی پنجرهها،
نقشِ گناه میکشی!
و مَثَلهای مُردهی برف
بر لبِ بام ها میخوانی…
خون کهن زمین،
بهمن
به یاد آر،
که در خواب سنگین متقیان،
چه زهرها نمی خیزد؟
و در پناه پوشینه ی سفیدت،
با خوش خیالی
و حتی
آسودگی خیال
کَپَکْ گونِ نقره ای!
بر وجدان آرام شان می دود،
غفلتی شیرین و هراس آور،
رخوت گون،
کرختی شهدآگین گناهی سنگین.
ولی...
فردا،
با اولین نفس گرم خورشید،
این پرده خواهد گریست،
و شهر،
بار دیگر،
با چهره ای خیس و عریان
بر خواهد خاست...
مهدی مصری زاده