در برکه یِ دامانِ بانویِ بهارانْ شعر را

در برکه یِ دامانِ بانویِ بهارانْ شعر را
تعمیدِ باران کرده ام ، لبریز از احساس و راز
گاهی ز تو ، گاهی ز عشق ، گهگاه عصیانِ غرور
تکرارِ یک وهم باز گرد از خلسه یِ بانویِ راز
شاید هراسید چشمِ تو از دیوِ باغِ واژه ها
ماه و پلنگی که پرید در جنگلِ موهایِ تو
تلاطم شب را ببین ، معراج نزدیک گشته است
ستاره باران شد شبم در کهکشانِ مویِ تو
دست نوازش از هوس ، یک دختر از نسلِ هراس
قلبی که باکرست ولی تن را به شهرِ شب فروخت
رویای یک زن مانده در قلبی که هر روز میشکست
این معبدِ تن را به شعر در شهرِ واژه میفروخت
آنسوی مرگ ، آنسوتر از سوسویِ گندمِ هوس
در خانه ای از جنسِ تو ، مانترایِ دیدار خوانده ام
آنسویِ سیبِ وسوسه ، آنسوتر از نورِ حضور
الهه ی دیدار ببین ، نامِ تو را میخوانده ام
مینیاتورِ دامانِ تو شعرِ بلندایِ خیال
زیبایِ پنهانی در این اسلیمِ گیسو گم شده
ای ترکمن بانو بهار از هرمِ تو آتش گرفت
شیداتر از باران که نیست ، آنسوی واژه گم شده


نیما ولی زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد