دستت که رها شد، دل من بی‌سر و سامان

دستت که رها شد، دل من بی‌سر و سامان
افتاد به چشمی که مرا برد به طوفان

رفتی و پس از تو، غزل از خانه گریزان
هر مصرع من، گریه شد و ماند به ویران

شب‌های پس از تو، همه تکرارِ نبودن
در خاطره‌ها، بوی تو مانده‌ست فراوان

برگرد که این شهر، تو را خوب ندیدست
چشمی که تو را خواست، نیفتاد به آسان


نیاز ناطقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد