خیره بر ماهم نمیدانم چرا

خیره بر ماهم نمیدانم چرا
یک سبد آهم نمیدانم چرا

کینه دارد با تنم گویا قدم
مانده درراهم نمیدانم چرا

بی برادر باشم و حسن وجمال
حبس در چاهم نمیدانم چرا


هاتفی هر شب کند فریاد من
گریه می خواهم نمیدانم چرا

داستانم سرد و تکراریست چون
آخرش را بنده آگاهم نمیدانم چرا

غصه میچربد به جانم وزن را
زرد چون کاهم نمیدانم چرا

با لبی خندان ، دلی خونین مرا
ساکنم با درد جانکاهم نمیدانم چرا

صدیقه فرخنده

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.