آنچنان محو گشته ام که شعر از یادم رفته

آنچنان محو گشته ام که شعر از یادم رفته و احساسم حل شده در چاله ی زمان
گاه سکوت میکنم و نظاره گر گذر خویشم
گاه مینویسم بی دلیل، بی آنکه در دل حس شود
اشک حتی افسوس می خورد از اینهمه بی آرایه
می بینی کلمات در جمله قفل می شوند و پس و پیش می نشینند در حسرت یک شعر
و من اما هنوز جا مانده ام در سطر اول این حس
غافل از اینکه آه از سطر آخر گذشت...


سمیه قراخانی بهار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.