برخیز و بیا امشب ای یار دل انگیزم

برخیز و بیا امشب ای یار دل انگیزم
بی ماه رخت اینک بیخواب و سحرخیزم

رسوای جهان کردی این دلبر تنها را
حالی که بهار آمد لیکن گل پائیزم

طوفان بلای تن تفتیده به تقدیری
کولاک مکن ای دل آفت زده جالیزم

بوران زمستانی دی ماه و زم از مهرت
در بستر خود خفته تب دارم و تب ریزم

مرغی که سخن گوید آهنگ هزین خواند
در شام سیه کاری غم نامه ی پرهیزم

فریاد و فغان از جان آرند و تو می بینی
آن جا که به یغما رفت با لشکر چنگیزم

فرسوده و افتاده کاج شب میلادش
زردم به سرِ شاخه بی ریشه و برگ ریزم

انفاس مسیحایت هر دم چو نسیم آید
خونابه ی قلبم را پاشیده ز دهلیزم

آلاله ی بیرق ها زینت چو کفن کردند
گر نیست نشان از تو برچیده و ناچیزم

برگرد کزین دنیا خشکیده سراب و آب
بر دار جفا پیشه گردن شده آویزم

افروز ابراهیمی افرا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.