عاشقی درد بزرگی است که بر شانه توست

عاشقی درد بزرگی است که بر شانه توست
ماجرایی که به دل مانده از افسانه توست

شعر من مست شد از جادوی چشمان سیه
واژه در هر غزلم واله و دیوانه توست

تکه ای ناب ز عشقت به دلم شد جاری
شبه آن جرعه شرابی که ز پیمانه توست

مدعی هر شب از این راز بگوید با من
راه عاشق به گذرگاه ِ در و خانه توست

دل نِشَسته به عزای شب ویرانی خویش
این همه از قِبَل شاهد ِ میخانه توست

این رقیبی که شده محو تماشای رُخَت
از همان لحظه تو را دید چو پروانه توست

راه پر حادثه و سخت ولیکن عاشق
دربدر در پی آن مجلس شاهانه توست

گر چه سهم من از این عشق فقط مشکل بود
عهد نشکستنم از شیوه ی رندانه توست

شرح این قصه دگر کار من و قلبم نیست
آنچه‌ مانده است درون  ِ دل ویرانه توست

خدیجه محمودی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.