و امروز بی‌حوصله‌ام را تماشا نکن

و امروز بی‌حوصله‌ام را تماشا نکن
و در من خیابانی قدم میزد پر از
درخت زندگی و برگ سبز دوست داشتن
و زردی روزگار، بهارم را خزان کرد
و دلم لک زده برای هلهله روزهای تقویم
و دف زدن آرزوها
و پایکوبی رؤیاها
و خوشبختی چون ستاره‌های روشن
و‌ لرزان آخرین شب‌های تابستان
گاه برای فردایم چشمک میزند
و گاه هم طعنه
و امروز تنهایی‌ام را تماشا نکن
دیروزهایم شلوغ بود از خنده‌
و صدای پای امید و آرزو
و بوسیدن روی مست عشق
و افسوس پشت پا خوردم از تقدیر
و برگ سرنوشتم در آتش اشتباهاتم سوخت
و اکنون تاوان داده‌ام و مانده‌ام با حکمت
و شاید گناه سوختن فصل‌های بهارم
هیزم آتش سال‌های پیری
و دنیای دیگرم شود
و الان مرا نبین غمگین و خسته و بسته‌ام
دیروز غم پیش پای هورای شعرهایم
دوزانو افتاده بود
و عاشقانه‌هایم لب ساحل دل به دریا می‌زدند
و اکنون بوی نا میدهد روزگارم
و در فکر گم شدن و غریب شدنم
و کجایی سهراب
قایق رفتنت را باز اجاره میخواهم
و این روزها
در من کوچه تنگ و باریکی قدم میزند
لبریز از حس رفتن و فراموش شدن
و باید بروم از این دیار
اینجا همه از ترس مرگ مرده‌اند
بی‌آنکه جسدشان
در قبرستانی دفن شده باشد
و عاشق آخرین روز رفتنم سهراب
من مرده و تنها در آغوش کفن سفیدم
و مردم خرما بر لب و گریه در جمع
عاشق ماندن هستند
و سرگرم فراموش کردنم.

عبدالله خسروی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.