با عشق تو لحظه‌های من زیبا شد

با عشق تو لحظه‌های من زیبا شد
تقدیر دلم همیشه پر معنا شد

در ساحل آغوش تو آرام شدم

وقتی که نگاهِ عاشقت دریا شد

مهدی ملکی الف

ای عشق! قلبم در نبودت دائما می‌سوخت

تقدیر عشقت چشم‌هایم را حزین می‌خواست
چون حلقه‌ی دلدادگی را بی نگین می‌خواست

با یاد چشمت غرق حسرت می‌شدم دائم
چشمان زیبایت مرا غمگین‌ترین می‌خواست

ای عشق! قلبم در نبودت دائما می‌سوخت
آخر چرا عشقت دلم را اینچنین می‌خواست

دیوانه بودم بی تو در شب‌های تنهایی
دنیا مرا با درد دلتنگی عجین می‌خواست

ای کاش تقدیری که این دلدادگی‌ها داشت
با قلب ویرانم دلت را همنشین می‌خواست


مهدی ملکی

رفته‌ای تا روز و شب تب دار باشم با غمت

رفته‌ای تا روز و شب تب دار باشم با غمت
بعد تو تا صبحدم بیدار باشم با غمت

در نبودت بار دیگر شاعرت آتش گرفت
چون تو می‌خواهی که در پیکار باشم با غمت


درد را نابود کن در قصه‌ی دلگیر من
تا به کی اینگونه مجنون وار باشم با غمت

روح و جانم را نسوزان در مصیبت‌های عشق
قصد کردی غرق در آزار باشم با غمت

بی گمان شیدای این شاعر نخواهی شد شبی
تا ابد باید چنین خونبار باشم با غمت


مهدی ملکی الف

بی عطر اندامت بهارم را نسوزان

بی عطر اندامت بهارم را نسوزان
با انتظارت قلب زارم را نسوزان

از هم فروپاشیده‌ام در کلبه‌ای تار
با داغ عشقت روزگارم را نسوزان

آخر چرا سرگشته کردی شاعرت را؟
ای عشق! دائم بند و بارم را نسوزان


این شهر را سوزانده‌ای با داغ دوری
با آتش عشقت دیارم را نسوزان

دلگیر کردی با غمت این زندگی را
با دوری‌ات دنیای تارم را نسوزان


مهدی ملکی الف