عشقِ جانسوزت چرا ویرانه می‌خواهد مرا

عشقِ جانسوزت چرا ویرانه می‌خواهد مرا
چشمِ مستت تا به کی دیوانه می‌خواهد مرا

شاعرت را همچو مجنون کرده‌ای لیلای من
بودنت در بهترین افسانه می‌خواهد مرا

با نگاهت مست‌تر کردی دلم را ای عزیز
چشم‌هایت غرق در میخانه می‌خواهد مرا

عشق را با زلف زیبایت دوچندان کرده‌ای
گیسوانت شاعری مستانه می‌خواهد مرا

باش تا هر شب طوافت کرده باشم ماه من

عطر عشقت بی گمان پروانه می‌خواهد مرا

مهدی ملکی الف

ای کاش پریشان نکنی قلب مرا

ای کاش پریشان نکنی قلب مرا
دیوانه‌ی دوران نکنی قلب مرا

ای عشق! نبودنت برایم سخت است
برگرد که ویران نکنی قلب مرا


مهدی ملکی الف

باش تا عاشق و شیدای تو باشم ای عشق

باش تا عاشق و شیدای تو باشم ای عشق
روز و شب محو تماشای تو باشم ای عشق

کاش بسیار کنی مستیِ این شاعر را
آمدم مستِ نفس‌های تو باشم ای عشق

باز در وصف تو یک مرتبه مدهوش شدم
باش تا شاعر سیمای تو باشم ای عشق


شک نکن پیش تو مجنون شده‌ام بار دگر
تا خودم قصه‌ی زیبای تو باشم ای عشق

کاش می‌شد که پناهت بشود شانه‌ی من
دوست دارم که مداوای تو باشم ای عشق

مهدی ملکی الف

دریاب کمی ساحل طوفانی من را

دریاب کمی ساحل طوفانی من را
دلگیر نکن کوچه‌ی بارانی من را

دریای دلم بعد تو آرام ندارد
تا درک کنی فصل خروشانی من را

باید که دوچندان بشود مستی و عشقم
پایان نده یکباره غزل خوانی من را


وقتی که دلم یکسره آواره‌ی عشق است
بسیار نکن دردِ پریشانی من را

این شاعر مجنون تو در حسرت لیلاست
دریاب کمی قصه‌ی ویرانی من را

مهدی ملکی الف

در شهر من بعد از تو باران‌ها غم انگیزند

در شهر من بعد از تو باران‌ها غم انگیزند
بی عطر اندامت خیابان‌ها غم انگیزند
عمری‌ست بی آغوش گرمت خانه‌ام سرد است
وقتی نمی‌آیی زمستان‌ها غم انگیزند

دریای عشقت روزگارم را فروپاشید
در حسرتت همواره طوفان‌ها غم انگیزند
دلگیر کردم زندگی را با غزل‌هایم

با درد شعرم کل انسان‌ها غم انگیزند
دنیای باران خیز من را کاش دریابی
در شهر من بعد از تو باران‌ها غم انگیزند

مهدی ملکی

غرق در دریای عشقت کن مرا

غرق در دریای عشقت کن مرا
تا ابد رسوای عشقت ‌کن مرا

واژه‌هایم با تو عاشق می‌شوند
شاعر دنیای عشقت ‌کن مرا

بی تو در صحرای کنعانم هنوز
در شبی بینای عشقت کن مرا

شهرِ قلبت کاشکی سهمم شود
عابر شب‌های عشقت کن مرا


فصل سرما را دگرگون کن کمی
غرق در گرمای عشقت کن مرا

مهدی ملکی الف

آمدی تا دل و جان با تو پر از عشق شود

آمدی تا دل و جان با تو پر از عشق شود
فصل غمگینِ خزان با تو پر از عشق شود

آنچنان عاشق من باش که تا آخر عمر
در دلم هر ضربان با تو پر از عشق شود


باز هم عطر تو را معنیِ شعرم کردم
تا که این شعرِ روان با تو پر از عشق شود

عطر اندام تو در کل جهان می‌پیچد
که زمین یا که زمان با تو پر از عشق شود

تا که بانوی منی مستی من بسیار است
آمدی تا دل و جان با تو پر از عشق شود


مهدی ملکی الف

لبریز تو شد یکسره دنیای دلم

لبریز تو شد یکسره دنیای دلم
زیباست همیشه با تو رویای دلم
امواج تو باید برسد تا که شبی
آرام شود ساحل دریای دلم


مهدی ملکی الف

مرا دریاب وقتی ابرِ بارانی نمی‌خواهم

مرا دریاب وقتی ابرِ بارانی نمی‌خواهم
پناهم باش وقتی شهرِ طوفانی نمی‌خواهم

کمی با واژه‌های مستِ شعرم همنوایی کن
به دور از چشم زیبایت غزل خوانی نمی‌خواهم

نباید زنده باشم بی تو در دنیایی از حسرت
مسیر زندگی را بی تو طولانی نمی‌خواهم

قفس را کاش در اطراف من نابود می‌کردی
خودم را دائما غمگین و زندانی نمی‌خواهم

چرا آوار کردی بر وجودم درد عشقت را
مرا ویران نکن وقتی که ویرانی نمی‌خواهم


مهدی ملکی الف

لبریز نکن چشم مرا از غم عشق

لبریز نکن چشم مرا از غم عشق
باید که به پایان برسد ماتم عشق

آغوش تو ای کاش پناهم باشد
آواره شدم پس از تو در عالم عشق


مهدی ملکی الف