دیدار من و تو

دیدار من و تو
در اولین باران پاییزی است!
لحظه ی سقوط اولین برگ.
هنگام پخش زیباترین موسیقی فصل ها
به وقت دلتنگی
در اوایل کسوف
وقتی آسمان
برای من و تو
با صدای رعدو برق
می گرید
زود تر بیا
شاید راه را گم کردم
وتو
چشم گذاشتی و مرا
در انتهای کوچه های خیس
یافتی.

معصومه رمضان زاده کرمانی

شب است

شب است
و حلقه ی ماه
در گوشواره ی دختر پاییز مانده است
شب بلندی است
به ارتقای درخت کاج و زمین
به تابیدن ابرها در هم
براستی یلدا
تو از کدام دروازه
سرزمین مادری ام را
به گیسوان بلندت
‌به یک دقیقه
کشاندی


معصومه رمضان زاده کرمانی

پاییز که می آید

پاییز که می آید
رُفتگر
دلتنگی هارا
میان برگ های پاییزی
دسته می کند
و تن رنجورِ عریان بید را
در آغوش می گیرد
می دانستی!؟
درختان تمام قد
به شوق پاییز می میرند.

معصومه رمضانزاده

روی صندلی در انتهای خلوت شب

روی صندلی
در انتهای خلوت شب
پشت برف ریزان زمستانیِ
باغ
خاطره ی تورا
به روی آخرین برگ های زرد پاییزی
چنان تجسم میکنم
که گویی تو را
نفس کشیده ام


معصومه رمضان زاده کرمانی